حكيم زجاجى

101

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دريغا براهيم اشتر كجاست * كز او بود پشتم در اين رزم راست فرستاد عبد الملك مهترى * سرافراز ميرى بلنداخترى كه فرزند مروان آزاده بود * ز عبد الملك او فرستاده بود بر مصعب آن مهتر نامجوى * كه كوتاه كن اين زمان گفت‌وگوى 145 تو نزديك من همچو جانى و دل * بدين گفتن از تو نباشم خجل مرا همچو خويشى و پيوند و يار * خريدار جان توام زينهار نخواهم كه تو كشته گردى به درد * بيا نزد من كينه اندر نورد گروهى كه پيش تو استاده‌اند * دل و جان سراسر به من داده‌اند براهيم يار تو بد كشته شد * وز آن نامور بخت برگشته شد 150 بلند است اقبال مروانيان * نبينى تو زاين رزم الا زيان بزرگان خيلت « 1 » پراكنده‌اند * اگرچند در جاى تا زنده‌اند به اهواز مهلب به جنگ اندر است * سرش با جراح پلنگ اندر است نخواهد رسيدن به فرياد تو * چو خواهد ، چگونه كند ياد تو سرافراز عبادت اينجاى نيست * برت آن سرافراز برپاى نيست 155 به بصره ورا كرده‌اى كدخداى * كه مردى است با هوش و فرهنگ و راى دگر عمر عبد اللّه بىقرين * شد از نو امير خراسان زمين همان ابن حازم مر او راست يار * كسى نيستت مهربان زاين ديار تو را نيست اكنون وفادار كس * به انديشه بنگر يكى پيش و پس مكن ، خويشتن را نمودى هلاك * ميفكن تن نازنين در مغاك 160 اگر ملك خواهى سراسر تو راست * نگويد خردمند الا كه راست وگر مال جويى بيا پيش من * كه هستى به جان و به تن خويش من تو را زينهار است نزدم بپاى * به كام دل خويش پيش من آى به يزدان كه خوش‌تر ز جان دارمت * ز خود يك نفس روز نگذارمت دهم هرچه دارم تو را در جهان * ندارم ز تو نيز چيزى نهان 165 به جز يك امامت كه آن نارواست * به شركت چنين شغل كردن خطاست

--> ( 1 ) حليت